توی یه فاصله کوتاه، یه آغوش پر از محبت و نوازش،یه بغل گل نرگس،،،،، معجزه میکنه حتی اگر ۲۰ دقیقه باشه، حتی اگر دیگه الان پیشم نباشه
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/05ساعت 19:55 توسط شادی |
میدونی دلم یه ذره شده بود دستاتو بگیرم به چشمات نگاه کنم و صدای گرمتو بشنوم . به یه اشتیاقی اومدم و منتظر نشستم ولی ندیدمت . الان که دقت میکنم باز هم رد پای یه قصه قدیمی و تکراری رو دارم میبینم . یه آدمی که مشتاقه و همه کار میتونه بکنه تا کنار تو باشه، از اونطرف هم یه عالمه ماجرا که نمیذاره حتی یه دقیقه با خیال راحت کنار تو باشه. ماجراهای اطراف تو هیچ وقت تموم نمیشه. مثل بقیه آدمهایی، ولی کاش یکی از این همه ماجرا هم ماجرای من کنار تو بود. به نظر از پشت اون مرزی که به زور منو برده بودی دوباره خارج شده ام . راست میگفتی، باید برگردم و همونجا بمونم. هیچی عوض نمیشه حتی دلتنگی های من، حتی توی این ولاگ اومدنها و نوشتنها، حتی خواستن و نتوانستهای تو. اگه یادم بمونه که امروز وقتی برمیگشتم، چقدر چشمهام و دلم سوخت، عالی میشه. یادم میمونه که از پشت اون مرز، دیگه خارج نشم. به دنیا اومدنت مبارک با اینکه هیچ وقت شریک اون ساعتهات نبودم و امسال هم نیستم. ۱۳۹۰/۱۱/۰۵
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/05ساعت 16:54 توسط شادی |
میدونی گاهی چی میشه ؟ بدون اینکه بخوام تنم پر میشه از موج عشق، سرم پر میشه از شوق تو، دستم گرم میشه از حس تو، اما اون وقت دقیقا وقتیه که تو نیستی، که حتی نمی تونم بهت بگم، که حتی نمیتونم به کسی بگم. اونوقت اون همه حس رو باید آب کنم تا از پشت پلکهام سرازیر بشن و بجای دستای تو، گونه هامو نوازش بدن. ۱۳۹۰/۱۰/۲۹
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 18:16 توسط شادی |
نبودم من ندیدم روی ماهت ندیدم شانه ی پهن قشنگت ندیدم سرو قدت رو به دریا ندیدم خنده برلبهای گرمت ولی اینجا به هرلحظه به یادت تمام لحظه هایت را کشیدم کنار تو نشستم تا تن صبح برایت جام سرمستی بریزم کنارت آتش گرمی که دیدی بسان شعله عشقی بسوزم نگاهم بر نگاه ساکت ماه به یادت این تماشا رو نوشتم نشستم با نگاهی خیس و خسته
برایت حس خوشبحتی نوشتم
برایت شادمانی، شادکامی
برایت این همه از خود نوشتم
۱۳۹۰/۱۰/۲۹
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 17:42 توسط شادی |
صدای باد و دریا رو شنیدی؟ به یاد من به روی شن، دویدی؟ کنار ساحل سرد زمستون کنار آتش گرمی، خزیدی؟ به یاد اون شب دیرین و زیبا نگاهی بر تن اون مه، کشیدی؟ به یادت هست اون شب، تا تن صبح که با موهای شب همرقص بودی؟ به یادم بودی و یادم تو کردی؟ همین شبها که با دریا غنودی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 17:36 توسط شادی |
به انتظار یلدا منشین، بلند شو، راه برو، باور کن که خواهی یافت. شمارش دلتنگی هایت را تمام کن. از امشب ستاره ها را بشمار و آرزوهایت را. ۱۳۹۰/۱۰/۲۴
اگر آرزو نداری ،،،،، بساز و بساز.
+ نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 18:25 توسط شادی |
در تمام ایستگاه هایی که در آن سرگردان ماندیم، صندلی هایی بود و قطارهایی، فرصت نشستن بود،،، و هم رفتن. ناجوانمردانه ایستادیم. فقط به درد پاهای خسته از ایستادنت توجه کن. ۱۳۹۰/۱۰/۲۴
و ما چه بی صدا تمام مدت به روی پاهای خویش،
هیچ قطاری منتظر تو نمی ماند حتی اگر تمام کوپه هایش خالی بماند.
برای سوار شدن و رفتن، با کسی مشورت نکن.
+ نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 18:16 توسط شادی |
مشغول یه کاری بودم که اصلا ربطی به اینجا نداشت. نمیدونم چی شد که ذهنم رفت سراغ تو. سراغ تمام اون حس های سخت و باز دیدم که دلم به سختی همه اون روزها به درد اومد. نمیدونم با چه تصویری باید اون تصاویر رو عوض کنم؟ اصلا چرا هنوز نتونستم اون تصاویر رو کم رنگ کنم. دلم میخواست تو الان روبه روم بودی و بجای اینکه اینها رو مینوشتم باهات حرف میزدم و سوالهای تکراری رو که بارهای بار پرسیدم، بازهم میپرسیدم. میدونم خوشت نمیاد، میدونم که جواب تو معمولا همونیه که قبلا هم گفتی، میدونم که من خیلی هاشو نمیپذیرم، تعدادی رو باور نمیکنم و به بقیه هم فقط فکر میکنم. دردناکه وقتی میبینی همیشه توی یه حلقه ی تنگ بجای اینکه کنار هم راه رفته باشیم انگار باید از روی هم رد میشدیم. چه وقتی تو میخواستی راه بری و چه وقتی من! فرقی نداشت که حق با کیه، کی داد میزنه یا کی ساکته، کدوممون راست میگه کدوممون فقط حقایق رو نمیگه، فرقی نداشت چون همش طعم تلخ یه میوه نارس و گس رو میداد. میدونم خیلی وقتها تو هم توی تنگایی دلم نمیخواد من اون وقتها رو برات تنگ تر کنم ولی کاش میدونستی تشکیل تصویری که دوستش ندارم پشت پنجره ی چشمهام، چقدر دردناکه و چقدر پر رنگ. کاش این تصویرها رو اینقدر پشت سرهم نمیساختی. با این حال توی این حلقه ی تنگ چاره ای نداریم که گاهی به نوبت گاهی هم بی نوبت قلب اون یکی رو لگد کنیم. ۱۳۹۰/۱۰/۲۴
+ نوشته شده در شنبه 1390/10/24ساعت 17:54 توسط شادی |
روزهای پیش آرام بودم و خوشحال. چند روزی است دوباره ناآرام و غمگین. این بازی سالهاست که تکرار شده و خواهد شد. چه میشد اگر در کنار این بازیه تکراری، شانه ای هم بود برای غروبهایش، آغوشی بود برای شبهایش، لبخندی بود برای صبحهایش. چه میشد اگر مردی بود که که درپناه سینه پهنش، گوش به تپش قلبش میدادم و او گوش به کلام و دلخستگی های روزانه من؟ چه میشد اگر مردی بود که دستانش، سنگینی بار روزانه را از من میستاند و دستان من گرمای عشق را دستانش جاری؟ چه میشد اگر مردی بود که من عاشقانه چای در لیوان دلخوشی هایش میریختم و او نجواگرانه در گوشم شلاله ی لالایی را جاری؟ برای روزهایی که خواهند آمد بی تابم نه از اشتیاق، که از خستگی تکرار. مشتاق آمدن و تمام شدن تمام این قصه ی تکراری ام و آرزومند طلوعی که یا پیش از آن، تکرار، غروب کرده باشد و یا آن طلوع، آخرین طلوع باشد. ۱۳۹۰/۰۹/۲۶
+ نوشته شده در شنبه 1390/09/26ساعت 15:26 توسط شادی |
یه راز بزرگ توی سینه من منتظر نشسته . همه وجودم ایمان داره که این راز، واقعیه و دست یافتنی.من بهش ایمان کامل دارم با اینکه مثل یه راز مرموز،توی همه وجودم سرک میکشه،بدون اینکه خودشو نشون بده. وقتی بهش فکر میکنم میتونم صدای نفس هامو بشنوم،میتونم ضربان قلبم رو که محکم تر میکوبه حس کنم،میتونم چشمهامو که لبریز از شوق میشه ببینم پس چرا باید ایمانم رو از دست بدم ؟ من به عشق، ایمان دارم.بدون کوچکترین تردیدی منتظر آمدنش در دستان تو هستم. میدانم که صدای مرا در هرکجای این کهکشان که باشی،میشنوی.من در جستجوی تویی هستم که در جستجوی منی. صدای مرا میشنوی،صدای قلبم را،صدای نفس های پرشماره ام را. همین ها را دنبال کن، من به انتظار تو ایستاده ام و اگر مرا با همین زبان عشق صدا کنی،من نیز تو را دنبال خواهم کرد.میدانم که خواهیم یافت آنچه را که در هم جستجو میکنیم. شاید،برای همه آنانی که اکنون گلویی برای صدا زدن،قلبی برای تپیدن،پایی برای جستن را از یاد برده اند،عشق،فقط یک سراب باشد اما من میدانم که در میان تمام این سرابها،واحه هایی هستند که پاداش مسافرانی اندکه لب تشنه اما امیدوار آنان را جسته اند. من، تو را با تمام عشقی که برایت کنار گذاشته ام و با تمام عشقی که به من خواهی داد جستجو میکنم.
+ نوشته شده در شنبه 1390/07/30ساعت 18:51 توسط شادی |
یه خونه ی چوبی با سقف شیرونی،پنجره های بزرگ و بلند رو به یه دریاچه، یه قایق که به کناره ی یه پل کوچیک تکیه داده،یه تیکه از آسمون آبی یا ابری که توی صورت دریاچه نقش بسته باشه،یه شومینه که صدای ترق ترق خشک شدن هیزم هاش واقعی بودن این رویا رو تاکید کنه و تو ،که کنار من ایستاده باشی و تو ،که دستانت در میان دستان من گرم و نمناک شده باشند و تو ،که سرم را بر شانه ات آرام کرده باشم و تو ، که آرام جان من و من ، که آرام جان تو خواهم بود. بی صبرانه ، در انتظار رسیدن تو ، روزها را ، تکرار میکنم .
+ نوشته شده در جمعه 1390/07/29ساعت 22:11 توسط شادی |
من امروز خیلی خوشحالم كه در مراسم فارغالتحصیلی شما كه در یكی از بهترین دانشگاههای دنیا درس میخوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشدهام. امروز میخواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است. اولش یك كمی وحشت داشتم ولی الآن كه نگاه میكنم میبینم كه یكی از بهترین تصمیمهای زندگی من بوده است. لحظهای كه من ترك تحصیل كردم به جای این كه كلاسهایی را بروم كه به آنها علاقهای نداشتم شروع به كارهایی كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و كف اتاق یكی از دوستانم میخوابیدم. قوطیهای خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس میدادم كه با آنها غذا بخرم.
اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج رید ترك تحصیل كردم ولی تا حدود یك سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه میآمدم و میرفتم و خب حالا میخواهم برای شما بگویم كه من چرا ترك تحصیل كردم. زندگی و مبارزهی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیكی من یك دانشجوی مجرد بود كه تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد كه یك خانواده مرا به سرپرستی قبول كند. او شدیداً اعتقاد داشت كه مرا یك خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول كند و همه چیز را برای این كار آماده كرده بود.
یك وكیل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینكه بعد از تولد من این خانواده گفتند كه پسر نمی خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. این جوری شد كه پدر و مادر فعلی من نصف شب یك تلفن دریافت كردند كه آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول كنند یا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بیولوژیكی من بعداً فهمید كه مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغالتحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نكرده است. مادر اصلی من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا كند تا اینكه آنها قول دادند كه مرا وقتی كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.
این جوری شد كه هفده سال بعدش من وارد كالج شدم و به خاطر این كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهی را انتخاب كردم كه شهریهی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریهی دانشگاه خرج میكردم بعد از شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فایدهی چندانی برایم ندارد. هیچ ایدهای كه میخواهم با زندگی چه كار كنم و دانشگاه چه جوری میخواهد به من كمك كند نداشتم و به جای این كه پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج كنم ترك تحصیل كردم ولی ایمان داشتم كه همه چیز درست میشود.
بعضی وقتها هفت مایل پیاده روی میكردم كه یك غذای مجانی توی كلیسا بخورم. غذاهایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوی و ابهام درونیام توی راهی افتادم كه تبدیل به یك تجربهی گران بها شد. كالج رید آن موقع یكی از بهترین تعلیمهای خطاطی را تو كشور میداد. تمام پوسترهای دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی میشد و چون از برنامهی عادی من ترك تحصیل كرده بودم، كلاسهای خطاطی را برداشتم.
سبك آنها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت میبردم. امیدی نداشتم كه كلاسهای خطاطی نقشی در زندگی حرفهای آیندهی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن كلاسها موقعی كه ما داشتیم اولین كامپیوتر مكینتاش را طراحی میكردیم تمام مهارتهای خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آنها را در طراحی گرافیكی مكینتاش استفاده كردم. مك اولین كامپیوتر با فونتهای كامپیوتری هنری و قشنگ بود.
اگر من آن كلاسهای خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مك هیچ وقت فونتهای هنری الآن را نداشت. هم چنین چون كه ویندوز طراحی مك را كپی كرد، احتمالاً هیچ كامپیوتری این فونت را نداشت. خب میبینید آدم وقتی آینده را نگاه میكند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه میكند متوجه ارتباط این اتفاقها میشود. این یادتان نرود شما باید به یك چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است كه هیچ وقت مرا نا امید نكرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد كرده است.
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است:
من خرسند شدم كه چیزهایی را كه دوستشان داشتم خیلی زود پیدا كردم. من و همكارم «وز» شركت اپل را درگاراژ خانهی پدر و مادرم وقتی كه من فقط بیست سال داشتم شروع كردیم ما خیلی سخت كار كردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یك شركت دو بیلیون دلاری كه حدود چهارهزار نفر كارمند داشت.
ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بودیم؛ مكینتاش. یك سال بعد از درآمدن مكینتاش وقتی كه من فقط سی ساله بودم هیأت مدیرهی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر میتواند از شركتی كه خودش تأسیس میكند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر میكردیم توانایی خوبی برای ادارهی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آیندهی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم.
احساس میكردم كه كل دستاورد زندگی ام را از دست دادهام. حدود چند ماهی نمی دانستم كه چه كار باید بكنم. من رسماً شكست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیكان ولی نبود ولی یك احساسی در وجودم شروع به رشد كرد. احساسی كه من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع كردن از نو.
شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یكی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبكی یك شروع تازه جایگزین شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یك شركت به اسم نكست تأسیس كردم و یك شركت دیگر به اسم پیكسار و با یك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم.
پیكسار اولین ابزار انیمیشن كامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد كه الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریك سیر خارق العادهی اتفاقات، شركت اپل نكست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژی ابداع شده در نكست انقلابی در اپل ایجاد كرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع كردیم.
اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ كدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود كه به یك مریض میدهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقتها زندگی مثل سنگ توی سر شما میكوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی كه باعث شد من در زندگی ام همیشه در حركت باشم این بود كه من كاری را انجام میدادم كه واقعاً دوستش داشتم.
داستان سوم من در مورد مرگ است:
من هفده سالم بود یك جایی خواندم كه اگر هر روز جوری زندگی كنید كه انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یك روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی كه من توی آینه نگاه میكنم از خودم میپرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم كارهایی را كه امروز باید انجام بدهم، انجام میدهم یا نه.
هر موقع جواب این سؤال نه باشد من میفهمم تو زندگی ام به یك سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این كه بالآخره یك روزی من خواهم مرد برای من به یك ابزار مهم تبدیل شده بود كه كمك كرد خیلی از تصمیمهای زندگی ام را بگیرم چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شكست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.
حدود یك سال قبل دكترها تشخیص دادند كه من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقهی صبح بود كه مرا معاینه كردند و یك تومور توی لوزالمعدهی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم كه لوزالمعده چی هست و كجای آدم قرار دارد ولی دكترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دكتر به من توصیه كرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش این بود كه برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی كه در مورد ده سال بعد قرار بود به بچههایم بگویم در مدت سه ماه به آنها یادآوری بكنم.
این به این معنی بود كه برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روی من آزمایش اپتیك انجام دادند. آنها یك آندوسكوپ را توی حلقم فرو كردند كه از معدهام میگذشت و وارد لوزالمعدهام میشد. همسرم گفت كه وقتی دكتر نمونه را زیر میكروسكوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه كردن كرد.
چون كه او گفت كه آن یكی از كمیاب ترین نمونههای سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یك واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ كس دوست ندارد كه بمیرد حتی آنهایی كه میخواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همهی ما ست.
شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ كهنهها را از میان بر میدارد و راه را برای تازهها باز میكند. یادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی كردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.
هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید كه هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش كند و از همه مهمتر این كه شجاعت این را داشته باشید كه از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی كنید.
موقعی كه من سن شما بودم یك مجلهی خیلی خواندنی به نام كاتالوگ كامل زمین منتشر میشد كه یكی از پرطرفدارترین مجلههای نسل ما بود این مجله مال دههی شصت بود كه موقعی كه هیچ خبری از كامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست میشد. شاید یك چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این كه گوگل وجود داشته باشد.
در وسط دههی هفتاد آنها آخرین شماره از كاتالوگ كامل زمین را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شمارهی شان یك عكس از صبح زود یك منطقهی روستایی كوهستانی بود. از آن نوعی كه شما ممكن است برای پیاده روی كوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عكس نوشته بود:
stay hungry stay foolish
این پیغام خداحافظی آنها بود وقتی كه آخرین شماره را منتشر میكردند
stay hungry stay foolish
این آرزویی هست كه من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغالتحصیلی شما آرزویی هست كه برای شما میكنم.
+ نوشته شده در جمعه 1390/07/15ساعت 11:35 توسط شادی |
+ نوشته شده در جمعه 1390/07/15ساعت 11:32 توسط شادی |
گاهی،فقط،گاهی،باید بر سر گورهایی رفت که با دست خویش،کنده ایم،با اراده خویش در آن رفته ایم و به درخواست ما،گاهی هم به درخواست دیگری،مدفون شده ایم.گاهی باید بر سر گورهایی رفت که خاطراتی را در آن دفن کرده ایم، گورهایی که وجود ما را در خود زندانی کرده اند. گاهی باید با هرآنچه اتفاق افتاده،بارها و بارها روبه رو شد تا باور کرد که این گهواره ی تولد روزهای جدید نیست، این گور روزها و آرزوها و لحظه های ماست که در برابرش ایستاده ایم. گاهی باید برای این گهواره های مرگ اشک ریخت.گاهی باید از زندگی دور شد و در رویا دوباره با خاطرات زندگی کرد. گاهی باید دوباره شروع کرد تا فهمید که بازی تمام است. گاهی باید دوباره این سنگ را برداشت،این حس را جویید،آن دست را لمس کرد،آن بو را بویید تا فهمید که او ..... رفته است،که او هرگز نیامده بود،که او همیشه در جای دیگری از این دنیا زندگی کرده بود و خواهد کرد،که نیازهای او،ما نیستیم،در آرزوهای او شریک نیستیم،برای بودن در کنار ما،او سخت،در عذاب است.شاید از اول گهواره ای را تکان داده بودیم که خالی بود،سنگ گوری بود برای روزهای شادابی.شاید .... دیگر این شایدها هم بی فایده است.زمان گذشت و برما،چه سخت گذشت.پاداش این اشتباه،اشک هایی است که باید ریخته شود و دردهایی که باید برجانمان فرود آید. سخت است،باور کنی،رویای تو،خیالات بوده است.
سخت است،باور کنی،سالهای زیادی را،برای هیچ،از دست داده ای.
سخت است،باور کنی،او،که اکنون در برابر توست،افکارش .....،جای دیگری است.
سخت است،باور کنی،احساست را،اشتباهی،باخته ای.
+ نوشته شده در جمعه 1390/07/15ساعت 10:20 توسط شادی |
یه روزهایی وقتی بیدار میشم،دنیای ذهنم روشنه روشنه،بدون حتی یه لکه ابر،پر از قاصدک های رقصانی که در برابر چشمم میرقصن و صورتم رو نوازش میکنن.یه روزهایی وقتی خورشید توی صورتم خیره میشه،چشمام رو که میبندم،باز هم نور میبینم. یه روزهایی فقط به این فکر میکنم که من مهم ترین موجود زنده این چرخ گردونم،که خدا فقط امروز داره به من نگاه میکنه،فقط دستای منو توی دستاش گرفته،،،، فقط منو بغل کرده. یه روزهایی مثل امروز،توی سینه ام پر از فشار عشقه،پر از حس دوست داشتن،پر از شوق زندگی، فقط تو نیستی که این عشق رو برات زمزمه کنم و این حس رو به دستات جاری.فقط تو نیستی که زندگی رو با تو تقسیم کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 9:25 توسط شادی |
هر آدمی توی زندگی ما نقشی داره . بعضی ها رو میفرستی که باهاشون سختی ها رو تجربه کنیم . بعضی رو برای خوشی ها میفرستی . گاهی بعضی ها برای درد رسوندن و بعضی ها برای درمان میان . خدایا ، اونی که قراره عاشقانه ترین نقش رو توی زندگی من داشته باشه کی میفرستی ؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 9:12 توسط شادی |
یه عالمه ابر توی آسمون به هم میپیچن و با هم میرقصن . پاییز داره شروع میشه . صدای خش خش کفش هاش ،،، به گوش میرسه . یه آسمون نیمه ابری ، یه خورشید نیمه عریان ، یه باغچه نیمه جون . پاییز میاد و من در آرزوی صدای بارون ، تمام این دقیقه ها رو سپری میکنم . درخت هایی که با چرخش دست باد ، به رقص درمیان . گلبرگهایی که زیر بارون یکصدا جذب زمین میشن ، آدم هایی که گاه با چتر و گاه با شونه ی یار خیس مهربانی آسمون میشن . جاده هایی که شونه های خاکی خود رو با برگ ، رنگ میکنن . صبح هایی که با سماجت خورشید از میان ابرهای سیاه شروع میشن . غروب هایی که آسمون حریر پرنیان خودش رو در برابر سینه ی رنگ پریده ی خورشید پهن میکنه . بنفش هایی که به هزار بنفش دیگه تقسیم میشن و عصرهایی که با صدای رعد به شب تبدیل. من عاشق این ناز و کرشمه و عشوه بازی زیبای پاییزم . نم نم بارون ، بعد ، بوی خاک و صدای بلند اون همه رعد ...... در کنار پنجره ای که رو به یه خیابون پهن منتظر شنیدن صدای بارون پرصدای پاییزه . کاش عشق هم بود . کاش تو هم با پاییز میومدی.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30ساعت 15:51 توسط شادی |
دلم مردی رو میخواد که هر وقت به من فکر میکنه قلبش به وجد
بیاد مردی که با شنیدن اسم من آروم بشه و با صدا زدن اسمم صداش گرمتر. من دلم مردی
رو میخواد که فارغ از همه ی سختیهای زندگی ، من اولین و آخرین نقطه ی پر رنگ ذهنش
باشم . دلم مردی رو میخواد که گرمای عشقی رو که از من میگیره ، با گرمای مردانه
قلبش دوباره به من برگردونه . من دلم مردی رو میخواد که اشکهای من رو فقط بخاطر
خندوندنم روی گونه هام سرازیر کنه مردی که برای بودن با من لحظه ها رو حتی شمارش
نکنه مردی که تمام وجودش همه وجود منو بخواد . دلم مردی رو میخواد که قصه های قشنگ
عاشقانه رو برای شبهای بلند زمستان روی
پیچ و تاب موهای من نوازشگرانه تعریف کنه . مردی که آتش عشق شبهای سرد اتاقمون رو
شعله ور کنه . من دلم مردی رو میخواد که تمام وجودش برای دیدنم چشم بشه و من تنها تصویر نی نی چشمانش . مردی که برای
زندگی در کنار من ،،،،، فقط به من فکر کنه . مردی که تک ستاره ی درخشان شبهای پرستاره ی ذهن من باشه . مردی که
تنها مرد رویاهای من باشه . مردی که درخشش نگاهش تنها درخشش درون چشمانم باشه . مردی
که من برای او و او برای من آفریده شده باشه . من دلم ..... شاید داره میاد شاید
داره دنبال یکی مثل من میگرده شاید باید بیشتر بهش فکر کنم شاید باید بیشتر صداش
بزنم ولی میدونم که این آرزو رو تا حالا با صدای بلند نخواستم و از امشب که میخوام
... در دستور کار کائنات میره و از امشب تا آخرین شبی که نفس بکشم من مردی رو
میخوام که عاشقم باشه و من بتونم عاشقانه ترین حس دنیا رو در وجودش جاری کنم . من دلم مردی رو میخواد که خدا با صبر و حوصله با قلب و ذهنی
عاشقانه ،،،،،فقط ،،،،، برای من آفریده
باشه .
+ نوشته شده در جمعه 1390/06/18ساعت 23:25 توسط شادی |
+ نوشته شده در جمعه 1390/06/11ساعت 17:54 توسط شادی |
مثل عصا باش! هزار بار زمين بخور اما اجازه نده اوني كه بهت تكيه داده حتي يه بار هم زمين بخوره
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/03ساعت 13:28 توسط شادی |
هیچی نشده اما امشب دلم خیلی گرفته
+ نوشته شده در جمعه 1390/05/28ساعت 21:37 توسط شادی |
یه جوونه ی کوچیک مدتها منتظر میمونه تا سبز بشه . زیر خاک ، تنها و ساکت . یه روز بارون میاد و با اینکه اون موقع پاییز یا زمستونه ، اما جوونه جون میگیره و آروم آروم قلبش میتپه . بلند میشه روی پاهاش و هی نوک پا نوک پا خودشو میکشه بالا و هیجان زده تر میشه . تا یه روز وقتی چشماشو باز میکنه ، گرما و نور خورشید رو برای اولین بار میبینه . با عجله قد میکشه ، با عجله سبز میشه و چون بار اولیه که بهار رو دیده در موردش تصورات رویایی ای داره . تابستون میشه و گرم . امیدش به میوه های این صبوریه که کرده ، اما بجز کلاغ ها کسی نمیاد و اونها رو نمیچینه . هوا که سرد شد میفهمه که باید لباس زردشو بپوشه . پاییز اومده . دلش رو به نوازهاش بارون گرم میکنه ، اما دست نوازش بهار کجا و نوازش پاییز؟؟؟؟؟ و بالاخره زمستون ، رسید. جوونه ی کوچیک دل من راهی نداره یا باید بره بخواب زمستونی تا توی بهار آینده با یه حس دیگه سبز بشه و یا،،، باید با چشمای باز از سرما یخ بزنه و بمیره .
+ نوشته شده در جمعه 1390/05/28ساعت 21:28 توسط شادی |
هر کس بهایی می پردازد
بعضی ها بهای رفتن
بعضی ها بهای ماندن
بعضی ها دلشان را می گذارند و می روند
بعضی ها می مانند بی دل بستن
بعضی ها دل می کنند و میروند .....
بعضی ها می مانند چون نمی توانند دل ببرند
تو چه بهایی می پردازی؟
+ نوشته شده در جمعه 1390/05/28ساعت 21:16 توسط شادی |
دلم یهویی گرفت . اگه پشت این میزی که الان هستم نبودم ، راحت میذاشتم صورتم خیس بشه و دلم سبک. عین یه آدمی که توی تور ثبت نام کرده بره آنتالیا ، مایو و کرم ضد آفتابش رو هم برداشته وقتی از هواپیما پیاده میشه میبینه توی جزیره آدم خوارهاست و با یه کاروان شتر اومدن استقبالش!!!! شوکه ام . عین یه آدمی که لباس نازک برداشته بره آفریقای جنوبی رو ببینه ولی با کشتی قطب پیما میبرنش قطب ، شوکه ام . عین یه آدمی که کلی ناز و نوازشش کردن ، چند ساعت بعد بهش میفهمونن حالمون ازت بهم میخورده!!! شوکه ام . مشکل کجاست ؟ گیج شدم . دلم گرفته . هیچی نمیخوام جز اینکه برم گوشه خونه ام یه جایی پناه بگیرم از این همه بی پناهی .
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت 14:18 توسط شادی |
دنبال این بودی که چرا به روز نمیشم ؟؟؟ باشه الان به روزش میکنم. دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت .... هیچ اشکالی نداره چون نوبت زنگ زدن های تو و محل نذاشتن های منم میرسه نوبت هان هان کردن های منم میرسه حالم از این وبلاگ داره بهم میخوره چون پر شده از قصه آدم و آدمهایی که همه عین هم بدون یه ذره تفاوت میان و میرن و همشون اولش دارن از نفس تنگی واسه تو میمیرن باید هرطور شده بهشون تنفس مصنوعی بدیم که نمیرن همچین که دو قدم باهاشون راه میری از پا میفتن و دیگه برای اینکه راه ببریشون باید بگیریشون روی کولت !!!!! همشون از تلفن حرف زدن بدشون میاد بیرون رفتن براشون معنی نداره پول هم که اصلا ندارن چون همش رو واسه آدمهای دیگه دارن خرج میکنن و قسط میدن وقتشون هم که همیشه پره نه اینکه فکر کنی با آدم های جذاب پره نه جانم همش کار و کار و کار دارن با آدم های غیر جذاب !! با ماشینشونم که نمیتونن برن بیرون یا پلاکش نمیخونه با اون روز یا جای پارک سخت گیر میاد یا اصلا حیفه تا ماشین تو هست چرا ماشین اونها بیاد بیرون تا بنزین مفت تو هست چرا بنزین اونها بسوزه چرا کار اون تعطیل بشه تا وقتی میشه کار تو تعطیل بشه ؟ چرا اون مرخصی بگیره تا وقتی میشه تو بگیری؟ چرا همیشه تو باید زنگ بزنی اون پشت میزش نباشه و بازم زنگ بزنی ولی اون ۱ بار زنگ بزنه تو نباشی کلا دیگه زنگ نمیزنه !!! چرا صدای هوا و صدای ماشین ها و صداهای مزاحم دیگه و از همه بدتر صدای زنگ دار خودت !!! وقتی تو زنگ میزنی باید بپیچه توی تلفن و ایشون نتونن تحمل کنن و بگن برو بعدا زنگ بزن !!! ولی اگر این صداها از سمت تلفن ایشون باشه خوب باشه !!! هرکه طوطی خواهد جور هندوستان کشد. رو که نیست اگه بود تا حالا از رو رفته بود . البته این جمله به تو برنمیگرده چون اونی که باید از رو بره منم. اصلا بسوزه پدر خریت که من کلا بهش دچارم
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/06ساعت 11:5 توسط شادی |
داشتم یه سریالی میدیدم که پر از آدم های خائن و عاشق و ... بود. من عاشق آدمهای عاشقش بودم و کنجکاو رفتار آدمهای خائنش. رسیدیم به صحنه ای که مرد برای رسیدن به عشقی که سالها در دل داشت مراسم عروسی اش رو ترک کرد و همه وجودش پایی شد برای فرار . شایدم برای رسیدن.
یه آرزوی بزرگ داشتم و هنوزم دارم و میدونم که تا آخرین روزی که توی دنیا زندگی میکنم این آرزو رو چه بهش برسم و چه اون به من نرسه ،،،،، دوستش دارم . عاشق اینم که کسی رو که دوستش خواهم داشت قدش بلند باشه و سبزه با صورتی صاف . چشمهای نیمه تیره و اخلاقی نیمه خشن و ....................... اما وقتی حس عشق رو میگذارم کنار همه ی اینها ، میبینم دلم میخواد در کنار مردی قدم بزنم که عاشقش باشم و اونم همونقدر عاشق من باشه .
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/15ساعت 22:2 توسط شادی |
روزهای زیادی منتظر میموندم تا چیزهای کوچیکی بدست بیارم . از موقعی که یاد گرفتم و ذهنم رو یه ذره آزاد گذاشتم و خواسته هام رو کمتر حبس کردم و مدام بهشون فکر نکردم ، روزها و ساعت های کمتری رو به چیزهای کوچکی که میخواستم فکر کردم و گاهی حتی بزرگتر و سریعتر از قبل برام اتفاق افتادن . این بازی رو بیشتر دوست دارم .
+ نوشته شده در جمعه 1390/02/23ساعت 11:6 توسط شادی |
من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آنها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آنها همديگر را دوست دارند نمىباشد.
من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصلهها. عشق واقعى نيز همين طور است.
من باور دارم ...
که ما مىتوانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مىکشد تا من همان آدم بشوم که مىخواهم.
من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آنها را مىبينم.
من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مىدهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.
من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مىدهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.
من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مىآيند و ما را نجات مىدهند.
من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمىدهد که ظالم و بيرحم باشم.
من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشتهايم و آنچه از آنها آموختهايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفتهايم.
من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.
من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.
من باور دارم ...
که زمينهها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بودهاند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.
من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آنها را نمىشناسيم تغيير يابد.
من باور دارم ...
که گواهىنامهها و تقديرنامههايى که بر روى ديوار نصب شدهاند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مىکند.»
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت 23:27 توسط شادی |
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.
وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.
روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نمي افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!
ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است
تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت 23:14 توسط شادی |
چارلی چاپلین میگوید: آموخته ام که با پول مي شود آموخته ام که لبخند ارزانترین راهی است که میشود با آن ، نگاه را وسعت داد.
خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريد ولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه،
دارو خريد ولي سلامتي نه،
خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ،
مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.
آموخته ام که... تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت 22:50 توسط شادی |
| ||||||